یادمان باشد که افتادن یک برگ از درخت هم
بی حکمـــــــت خـــــــــــدا نیست
چه برسد باقی رخداد های زندگی !
آرزوهــــــایت را از او طلب کن
چرا که خواست خواستِ خداست،
هر آنچه او بخواهد همان میشود
به اراده ی او هرغیر ممکنی ممکن می گردد
یادمان باشد که افتادن یک برگ از درخت هم
بی حکمـــــــت خـــــــــــدا نیست
چه برسد باقی رخداد های زندگی !
آرزوهــــــایت را از او طلب کن
چرا که خواست خواستِ خداست،
هر آنچه او بخواهد همان میشود
به اراده ی او هرغیر ممکنی ممکن می گردد

خـداجونم
مگه خودت نفرمودی من از مادر
به بندگانم مهربانترم
پس وای بر من که شب و روز دارم
با گناهانم سر تو فریـــــــاد می زنم
خالقم چقدر صبر می کنی و صبر می کنی و صبر میکنی
و من بازهم گناه میکنم وگناه میکنم وگناه میکنم
براستی که از مادر به من مهربانتری...
ســکـوتـــــم رو دوسـتـــــ دارم ،
چـــــون در آن گـلـه ای نـیـسـتــــ
گـاهـی سـکـوتـــــ دلــی را مـی شـکـنـد
گـاهـی دلـی را بـدسـتـــــ مـی آورد
گـاهـی از دل تـنـگـی حـکـایـت مـی کـنـد
گـاهـی بـغـض در گـلـو خـفـتـه اسـتــــ
گـاهـی حــــرفــــ در راه مـانــــــده اسـتـــــ
گـاهـی اوقـاتـــــ سـکوتــــــ سـخـن بـی کـلام اسـتـــــ
و گـاهـی سـکـوت گـریـه بـی صـدای دل یـکـ...
خدایا خودت مواظب همه چی باش
یاد گـرفتــم بخـنــدم و ببخشــم #
نــه ... خــدا نیستــمــ #
ولــی زیــر سـایــه اش بـزرگـ شــدمـ#
یکی تعریف میکرد :
کوچیک که بودم , یه روز با دوستم رفتیم مغازه خشکبارفروشی بابام
پدرم کلی دوستم رو تحویل گرفت و بهش گفت , یه مشت آجیل برای خودت بردار
دوستم قبول نکرد ,
از پدرم اصرار و از اون انکار , تا اینکه پدرم , خودش یه مشت آجیل برداشت و ریخت تو جیبهای و مشت دوستم ...
بعدا از دوستم پرسیدم : تو که اهل تعارف نبودی , پس چرا هرچه پدرم اصرار کرد , همون اول خودت برنداشتی ؟؟؟
دوستم خیلی قشنگ جواب داد : آخه مشتهای پدرت بزرگتره .....
خدایا در آخرین روزهای این سال , اقرار میکنم که مشت من کوچیکه , ظرف عقلم خیلی محدود و دیوار فهمم کوتاهست ....
پس به لطف و کرمت ازت میخوام که با مشت خودت از هرچه که خیر و صلاحمونه و عقلم بهش قد نمیده ,,,,
زندگی دوستانم و خودم و معلمم و همه خانواده ها را پر کنی ...
آمین
شخصی خدمت بزرگی آمد و گفت:
آقا مرا یک نصیحتی بفرمایید.
بزرگ فرمود: شغلت چیست؟
گفت: نجار هستم.
فرمود:
یک در بساز بگذار جلوی قلبت و هیچ کس را جز خدا راه نده!
( یعنی حتی اگه عاشق میشی باید واسه خدا باشه و بخاطر خدا ادامه پیدا کنه )
ﻋﺸﻖ ﺍﻟﻬﯽ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﮐﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ،
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻗﻠﺐ ﺁﺩﻣﯽ ﭘﺎﻻﯾﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ،
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ...
سر انجام روزی به حکمت همه اتفاقات زندگیتان پی خواهید برد،
پس فعلأ به سر در گمی ها بخندید،
از میان اشکها لبخند بزنید،
وهمواره به خودتان یاد آوری کنید که
پشت هر حادثه ای دلیلی نهفته است.
کائنات چنان وسعتی دارد که برای همه ، همه چیز وجود دارد.
برای همین است که می گویند : خداوند ِ بخشنده و مهربان.
او از قبل به ما بخشیده است.
ما فقط راه به دست آوردن صحیح آن را باید یاد بگیریم.

ای فرزند آدم
چگونه میان دو نعمت بزرگ من روزگار می گذرانی ،
نمی دانی کدامیک برای تو مهمتر است :
گناهانت که از چشم مردم مخفی نگه داشته شده ،
و یا ستایش نیکی که درمیان مردم رواج یافت ؟
چون اگر مردم آنچه را که من از تو می دانم می دانستند
دیگر هیچیک از بندگانم بر تو سلامی نمی کرد.
کردارت را از ظاهر فریبی و به گوش دیگران رساندن ، پاک گردان
که تو بنده ای خوار برای پروردگاری بزرگ
و مأمور به اوامر او می باشی توشه خویش بردار
که تو مسافری و گریزی برای مسافر از زاد و توشه نیست